{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P4

ویو جونگ کوک:
چشمام رو بستم نمیخاستم اون صحنه رو ببینم ولی با صدای یه نفر چشمام رو باز کردم او... اون...

؟: به همین خیال باش که بزارم رفیقم دستی دستی بمیره...

پدرم کشته شده بود و هان وو فرار کرد

+تو... تو..

؟: مشتاق دیدار

'+جی... جیمین؟

=درسته...

-دلم برات تنگ شده بود رفیق

(علامت جیمین =)

=منم همینطور

-راستی... شما دوتا همو میشناسین؟..

=دوستای دوران دبیرستان هم بودیم...

-خوبه

بدون معطلی رفتم سمت جیمین و بغلش کردم

+دلم برات تنگ شده بود (لبخند)

=منم همینطور (لبخند)

-یااا منم اینجاما...

=خب حالا توام حسود

-(چشم غره به جیمین)

جیمینم رفت سمت تهیونگ و بغلش کرد

-مرسی رفیق

=قابل نداشت...

-یونگی کجاست؟

=دم درن بچه ها

-فک کنم هان وو نتونسته فرار کنه (خنده)

=شاید(خنده)

یدفه دیدیم پنج نفر دیگه همراه با هان وو اومدن

-،+،=:( تعجب)

-خب... خب... خب... قراره حسابی خوشبگذرونیم...(نیشخند)

ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی بابت حمایتاتون...

شرایط:
۱۳لایک
۱۴کامنت
دیدگاه ها (۱۵)

پروفایل عوض شد 😊😊💜💜💜💜💜💙💙💙💙🩷🩷🩷🩵🩵🩵🩵

P5

🥺🖤💔

P2

عشق خونین پارت۱

آلفا خوشتیپ من پارت اول ویو کوک : صبح با آلارم گوشیم بیدار ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط